دوستان! دوستان عزيز و ..
. امروز دقيقا ساگرد لاج من و همسر جونم هست. باشد كه سال ديگه از استراليا واستون نبشتن كنم. خيلي زود يكسال تموم شد. هي اين همكار مي گفت بچه انقدر عجله نكن تو هنوز تازه لاج كردي! بيا حالا يه سال شد ديگه تازه لاج نكرديم كه! پس از الان ديگه حق دارم كه عجله كنم و هي بگم اي بابا چرا اين ويزا نمي ياد؟

اي بابا ويزامون كو؟
اه ويزا كي مياد؟
پس كو اين ويزا؟
ويزامونو خوردين؟
ويزا جان خودت بيا مادر...
اگه ويزامونو بدين مي گن اپليكنت ذليلين؟
حالا چي ميشه اگه اين ويزاي مارو بدي ما بريم؟
ويزامونو ترشي انداختي؟
ويزا هنوز از تنور درنيومده؟
ويزا بده!
ويزاااااااااااااااا.
خيله خب بابا رواديد.
رواديييييييييد...
من دلم ويزارو مي خواد ويزا منو نمي خواد!
آن ويزا آمد... آن ويزا با ايميل آمد...
ويزا يا نويزا ... مسئله اين است.
يه ويزا بدي ديگه از اين چيزا نمي نويسما!
هنوزم نميخواي كوتا بياي؟
ويييييييييييييييييييزاااااااااااا...
دعاي پاياني:
ما شايد با دوستامون اگه ويزامونو بدن دي ماه بريم! اگه ندن چي؟ تو چي مي گي؟
به نام خداي جهان آفرين . حكيم سخن در زبان آفرين. امروز كه قلم در دست مي گيرم مي خواهم در باره روز زن انشا بنويسم. امروز در كشور ما روز زن و مادر است. و ما زنان از چندين روز قبل به رسم هر سال به يكديگر SMS هاي عاشقانه، عارفانه و بي ادبانه مي فرستيم و اين روز بزرگ را به هم تبريك مي گوييم. نوشابه براي هم باز مي كنيم و قربان و صدقه هم مي رويم. بعد هم كمي از مردها بد مي گوييم و مي خنديم.
ما زنان ايراني در روز زن منتظر كادو از طرف شركت و همسر و بچه هاي خود مي مانيم. به روي خودمان نمي آوريم ولي كم كم با گذشت عقربه هاي ساعت از ۱۲ اندكي تابلو مي شويم. دم دماي غروب عصباني و بعد از ۱۰ شب كه تمام مغازه ها ديگر بسته اند از عصبانيت كبود مي شويم. ما فكر مي كنيم كه اگر براي ما كادو بگيرند يعني كه ما خيلي مهم بوديم. اين روز تمام مي شود و ما زنان مهم دوباره در خيابان راه مي افتيم. متلك مي شنويم.. از جلوي مراكز خريد جمع مي شويم (تلميح!) مورد توهين قرار مي گيريم. زورمان به هيچ چيز نمي رسد و فقط زير لب غر غر مي كنيم. مورد تبعيض قرار مي گيريم اما همچنان شاديم و منتظر روز زن سال بعد مي مانيم تا به ما ثابت شود كه چقدر مهميم!
نتيجه گيري: پس نتيجه مي گيريم هر چه تعداد هداياي دريافت شده شما در اين روز بيشتر باشد يعني مهمتريد!
نمك در نمكدان شوري ندارد. دل من طاقت دوري ندارد.
دعاي پاياني:
خداي عزيزم .. اين دوره تبعيدي من به منطقه بدآب و هوا واسه خانما كي تموم ميشه؟
وقتي در وا شد تو نمیری یهو يه نوري خورد تو چشممون! همه چي سيفيد بود و اينگاري وسط ابرا بوديم. يهو از اون دور ننه و آقا رو ديديم كه ننه اشك ريزون داره مياد به سمتمون. اونطرف تر آق محمد وايساده بود و روش به ديفال بود كه مبادا ما اشكاشو بيينيم...
ننه گفت: دختر چه قدي كشيدي. رشيد شدي واسه خودت. ما نيگاي شرممونو دوختيم به زمين. آقاجون اومد و گفت: دختر نبودي كه خيابونا عوض شدن. همه چي يه شيكل ديگه شده تو نميري باس بري خودت بيبيني. گفتيم آقاجون اصل اينه كه ما دوباره چشممون به جمال تو و ننه روشن شد با خيابونا چيكار داريم.
زيرچشي يه نيگا انداختيم به آقامون. هنوز روش به ديفال بود و با نوك پاش هي مي كوبيد تخت سينه ديفال ... جَلدي رفتيم و برش گردونديم. يه نيگا انداختيم تو چشاش! اي لامصب ... باورمون نيميشد! اصلا خيس نبود به مولا! تازه يه گوشه لبخندي هم گوشه لباش جا خوش كرده بود... افسرده شديم و رومونو برگردونديم. گفتيم ننه آخه اين چه رسم اومدن دنبال زندونيه. حداقل يه گلي چيزي... گفت ننه واست مانتو اوردم. بپوش بلكم بذارن بياي بيرون!
ديدم حرفش حقه. آقاجون گفت: اي بابا زودباش دختر. گفتم آقاجون بايد سجلدو نشون بدي به اين سركار تا من فرم تعهد نامه رو پركنم و بعدش پرواااااز!
آقامون اومد جلو، گفت آخه عيال چجوري دم به تله دادي؟ چطور ديدنت كه اسير شدي؟! عرق شرم پيشونيمو گرفت، نيگامونو دوختيم كف زمين و گفتيم: آقا ما شرمنده ايم. به مولا فقط با ريفيقمون مي خواستيم بريم يه بستني بزنيم به بدن كنار ميلاد نور كه اينطوري شد.
آقامون گفت: آخه چرا؟ چرا باس اين بلا سر ما بياد... بعد با مشت كوبيد سينه ديفال
ما گفتيم: آقا ما هرچي گفتيم ما رو نبريد گوش ندادن به مولا انداختنمون تو ون و آوردنمون گيشا! الانم كه درخدمتيم.
ديگه نتونست طاقت بياره. مارو بغل كردو در حالي كه اشك پهناي صورتشو خيس كرده بود گفت قول بده! قول بده ديگه بستني نمي خوري ... واسه همين گرفتنت ديگه نه؟
گفتيم اي آقا! مگه مانتومونو نيميبيني كه ۵ سانت بالاي اين زانوي لامصبه! دِ همينه كه اينجام ديگه! تازه ازم عكسم گيرفتن! يه تابلو دادن دستمون عينهو اين مجرما! با تابلو ازمون عكس گرفتن نامسلمونا! ما رو كه ميشناسي تعهدم داديم. داد و هوارم نكرديم سرشون... ولي شوما همه جا بگو حسابشونو رسيده و يه مشتم خوابونده پاي چش هر كي كه بهش گفته بالاي چشت ابروه! خلاصه ما همه جا گفتيم زديم. شمام بگو زده!
با آقا جون و ننه رفتيم سمت اوتول. گفتم شوما برين مام جدا با اوتول خودمون ميايم. ننه گفت: دلم از اين خونه كه مانتو رو خودم برات خريده بودم. گفتم ننه خيالي نيست.
تو راه آقامون گفت حالت خوبه عيال؟ مي خواي واست بستني جايزه بخرم؟ گفتيم نه. رسيديم خونه. ديديم واسمون سيب زميني پنير درست كرد جايزه حبسمون!
دعاي پاياني:
خدايا نسل كسايي كه به مردم بي احترامي مي كنن رو از رو زمين وردار! هيچ جاي ديگه هم نذار!
اي بابا ديدين اين لي.نكد.ين هم ف.ي. ل. تر شد. بدبختي گير كرديما!
راستي از اين به بعد تو اين سايت به جاي كلمه خطرناك ف.ي. لت. تر از كلمه "لهيده" استفاده مي كنيم. يعني مثلا مي گيم اين سايت لهيده شد.
خب حالا بايد چيكار كرد؟
برخورد غير منطقي با موضوع:
مي ريم جلو در اينترنت فروشي داد مي زنيم : راحت شدين؟ حالا ما با اين همه پيشنهاداي كاري و با شخصيتانه كه نمي تونيم بهش رسيدگي كنيم چيكار كنيم؟ اگه ما رفتيم اوزستون نتونستيم كار پيدا كنيم كي مي خواد جواب بده؟ دلار بده؟ شما ؟ حالا كه اينطور شد ميمونيم همينجا ببينيم كي مي خواد آيندمونو تامين كنه! يه نفرم كه مي خواست خودش بره واسه خودش از يه جا ديگه نون دربياره شما نذارين خب؟! اي خدا... اي خدا!! (اينجا چادرمون بايد دور گردنمون بسته باشه و يه ملاقه هم كه غذاييه تو دستمون باشه اين دوتا تفسير داره يكي اينكه من سلاح دارم با خودم ديگري اينكه مثلا ما خيلي سرمون شلوغ بوده وسط كار پاشديم اومديم اعتراض)
حالا مي شينيم كف زمين. بعد هي دور مي خوريم و مي گيم ويييي... ويييي يعني عجز و لابه.
نتيجه اينه كه يهو يه ماشين مياد از روتون رد مي شه و لهيده مي شين. پس روش غير منطقي مناسب نيست.
برخورد منطقي:
چادر رو از دور گردن باز مي كنيم عينكمون رو مي زنيم و مي شينيم پشت ميز ... بايد بررسي كنيم كه چي تو اين سايت بوده كه بسيار ضرر برانگيز بوده و بايد كشته مي شده:
موارد مشكوك به شرح زير مي باشد:
۱- وجود عكس افراد اونم با لبخند!!!!!!!! هَووووْ! ( اگه منظور هو رو نفهميدي لبتو گاز بگير همين صدا رو مي ده) آره مي گفتم منطقيه ديگه وقتي مي خندي خيلي بده!
۲- نوشتن اطلاعات بسيار محرمانه راجع به اينكه هر كي كجا داره كار مي كنه. مثلا شركت ما كه در تمام دنيا مثال نازدنيه و همه مي شناسنش وممكنه منو بخاطر كار و تجربه كار در اينجا به سرقت ببرن.
۳- فرستادن درخواست كانكشن. چون خيلي هم بده خب اينم منطقيه.
۴- وجود افراد خارجي و بهبود وضعيت زبان انگليسي ما
۵- كلا وجود افراد خارجي
۶- كلا وجود
دلايل زياده. و ما همچنان در حال بررسي هستيم. وقتي تمام دلايل بررسي شد بايد برخورد منطقي كنيم و سايت رو از لهيدگي در بياريم. مثلا بريم مقابل درب اينترنت فروشي و بگيم آقاي اينترنت لطفا به استناد اين قانون آقاي سايت رو از لهيدگي دربيار.
نتيجه اين مي شه كه آقاي اينترنت دلايلي مي يارن و منطقاً ممكنه كه خودتونم لهيده بشين.
پس دو راه بالا جواب نمي ده پس مي ريم سراغ راه حل هميشگي خودمون : لهيده شكن!
و حالا خبر فوري:
(ويزاي رويا جون و همسرش هم اومد بزن كف قشنگه رو به افتخارشون!!!!)![]()
دعاي پاياني:
خداي عزيزم اين كيس آفيسر ما جواب نمي ده. بزن به شونش ببين جواب مي ده! نمرده باشه يوقت!؟! من كه واسه ويزا نمي گم. مي خوام ببينم يوقت حالش بد نباشه.
امروز ۲ تا شعر فرستادم واسه اون گردهمايي كه هر دوسال يه بار بچه هاي دانشگامون تو ارديبهشت راه مي ندازن. آخه امسال مي خوان يه مجله از نوشته هاي بچه هاي دانشگاه چاپ كنن يه جورايي يعني:يادشبخيرنامه
هيييي... ما رو اينجوري نبينين .. ما يه زماني شاعر بوديم... شعر مي گفتيم... طرفدار داشتيم ... منتقد داشتيم...نه ببخشيد فقط طرفدار داشتيم...
دفتر شعر داشتيم... البته اين آخري رو هنوزم داريم ولي آخرين شعرش مال سال ۸۶! يعني كي؟ حدس بزنين! خدايي حدس بزن دور همي يكم بخنديم!
بله درست زماني كه با همسر گلم نامزديدم...اكثر شعرام اعتراضي بود. يعني تقريبا شعر احساسي نداشتم. بيشتر مي نوشتم واسه برنامه هاي مختلف و واسه مخاطب... از اون روز ديگه شعر نگفتم. چرا؟
زيرا دنيا زيبا شد .. اعتراض جايي نداشت... پرنده ها آواز مي خوندن... درختا پر شكوفه بودن... شكوفه ها ميوه مي شدن... ميوه ها گرون بودن... و از همه مهمتر همسر گل اصلا به شعر و تراوشات عارفانه ما علاقه اي نشون نمي داد... يعني قبلش نشون مي دادا! مي يومد مي گفت خانم فلاني مي شه شعرتونو كه تو تريبون خوندين واسه من بنويسين ... بسيار زيبا بود و اينا! منم چون مي دونستم بچه ها خيلي ميان و شعرم رو مي خوان هميشه يه چند تايي از روش كپي داشتم. سريع يه كپي مي دادم كه مشتري نپره! ولي بعدش نمي دونم چرا فاز هر دومون عوض شد. ديگه ايشون هم به شعرام علاقه اي نشون نمي داد...بجاش به استاركرافت علاقه نشون مي داد. منم ديدم چه كاريه والا اين همه شعر بگي خط بزني پاك نويس كني... آخرش هم هيچكي نيست كه بخونه! پس منم رفتم يكم استاركرافت بازي كردم بعد ديدم خوشم نمياد اومدم وبلاگ نوشتم... اينگونه بود كه دوباره اين من نويسنده ي من دوباره تونست مخاطباي خودشو پيدا كنه... البته اينجا نمي شه خيلي حرفا رو زد يا به راحتي شعرارو نوشت ولي بازم خوبه كه كسايي هستن كه حرفايي رو كه مي نويسم رو مي خونن. همشونو دوست دارم. شايد يه روز يه شب شعر گذاشتيم همه جمع شديم شعر خونديم نه؟
دعاي پاياني:
خدايا اگه شعرم ممكنه بعدا واسم درد سر درست كنه يه كاري كن بجاي اسم كاملم پاي شعرم بنويسن: بهار يا مثلا ب يا مثلا محمد تقي بهار يا مثلا آنجلينا جولي...
سلام به همه عزیزانی که وبلاگ من رو می خونن که واقعا این برام یه دنیا ارزش داره...
سال نو به خودتون، خانوادتون، جد و آبادتون، همسایه هاتون و در نهایت به تمام زیر شاخه های مرتبطتون مبارک...
سر سفره هاتون برکت و تو جیباتون پر اسکناس تراول و البته از اون مهم تر پر دلار استرالیا...
سفرای خارجی و داخلیتون براه...
سلامت و هیکلی و قوی با دماغ چاق و قد بلند روی سفید موی سیاه و در کل ماه و ماه و ماه!...
سیر و تپلی و قلقلی و فسقلی و مرغ زرد کاکلی...
سرجمع سررسید سایر سعادات سالیانه سوسک حمام! والا! دیگه س به ذهنم نمی رسه آخه چرا آدمو مجبور می کنین!
اینم هفت سین وبلاگی ما اول تقدیم به خودمون بعد به دوستان خواننده عزیز و در نهایت به زیرشاخه های مرتبط.
دعای پایانی:
به به! خدا جان!... یه سال بود ندیده بودمت! دلمون تنگ شده بود. می گم ما امسال یه هفتسین خریدیم کلا ۱۵۰۰ تومن! سیرش با خمیربازی درست شده بود. سیبش اندازه فندق بود تازه اونم با خمیر بازی درست شده بود. سبزه هاشم پلاستیکی بود. الان کلا یه چند روزیه نگران اثراتشم. نمی دونم خمیربازی چه تاثیری تو سال می ذاره یا مثلا سبزه پلاستیکی... یا مثلا ماهی که از تو آباژور کشیدی بیرون انداختی تو آب و اونم البته پلاستیکیه! چیکار کنم؟؟
لينك دين «جهت اعلام حسن نيت و محض احتياط كه به اين وبلاگ بدبخت كسي كاري نداشته باشه اين دو كلمه رو جدا نوشتيم !» يكي از جوامع مجازي حرفه اي است كه تمامي مديران، كارآفرينان، ارائه دهندگان خدمات و مشاغل و علاوه بر آن كارمندان طفلكي مي توانند در آن بايكديگر ارتباط داشته، آشنا شده و اطلاعات كاري و حرفه اي خود را به اشتراك بگذارند. در زمينه هاي كاري سوال مطرح مي شود. webinar برگزار مي شود و ... خلاصه خيلي حرفه اي!
كارمندي پرسيد: حالا كه چي؟ به ما چه؟![]()
جواب اينه: در اين جامعه مجازي موقعيت هاي شغلي براي تمامي حرفه ها موجود بوده و اكثرا واقعيست نه از طرف كاريابي ها يا براي مقاصد ديگر. يعني با عضويت در اين جامعه مي توانيد از موقعيت هاي شغلي اعلام شده با خبر شده و همچنين براي آنها اپلايت كنيد ببخشيد يعني درخواست دهيد (شرمنده نيس من مي خوام برم خارج ديگه كلمات فارسي خيلي سخت يادم مياد شما به خوبي خودتون فورگيف كنيد)
نكته مثبت ديگه اينه كه كارفرما رزومه شما رو به صورت كامل داره و شايد از قبل هم با شما دوست شده و اين چامس شما را براي حضور در اون پوزيشم افزايش مي ده.
راستيتش من ديدم اين وبلاگ هيچ بارعلمي نداره! يعني آبروريزيه يه جورايي. واسه همين تصميم گرفتم كه اين وبلاگ رو مزين به مطالبي راجع به عضويت در لينك دين و گرفتن جاف آفر از كارفرما بنمايم. قبل از اون لازم مي دونم كه پز بدم كه من تا حالا سه پيشنهاد كاري دو تا از پرت و يكي از سيدني گرفتم! نخند فهميدي؟ ![]()
حالا ديگه نمي خوام بيشتر از اين توضيح بدم كه چيكار كردم. ديگه بايد برم. .. چيه حالت گرفته شد؟ ترسيدي؟ اون موقع كه مي خنديدي بايد به فكرش مي بودي! ولي حالا كه اصرار دارين ميخوام يه كم اكسفلين بدم راجع بهش تا آندراستمپ بشه براتون:
1- به آدرس www.linkedin.com مراجعه كرده و براي خود يك صفحه مي سازيد و پروفايل خودتون رو ديفايم مي كنين.( اين مرحله وقت گير ترين يا به قول خودمون تايم كامسومينگ ترين مرحلس.
2- گروه هايي كه مرتبط به رشتتون هست و اللخصوص در مقصد شما تشكيل شده رو اد مي كنين.
3- مخ دوستان و همكارانتون رو مي زنيد كه عضو بشن... از اونجايي كه افراد كمي عضو هستن معمولا اين مرحله بايد انجام بشه.
4- حالا نيت پليد خودتون رو نشون مي دين و مي گين حالا كه عضو شدن پس بي زحمت يه ريكامنديشم براتون بنويسن. (بعضي وقتا بايد تطميع انجام بشه) بعضي وقتا همكار لجوج يا سهل انگار شده و سرباز مي زنه يا كلا طفلكي انگليسي مثل ما بلد نيست. پس بهش مي گي ساين ايم كنه و شما ميري از توي اكامپتش واسه خودت يه ريكامنديشمه توپ مي نويسي و كلي از خودت قدرداني مي كني.
5- سوابق و زمينه هاي كاري و مدارك تحصيلي تون رو كامل وارد كنيد و كلي از خودتون تعريف كنين و قربون خودتون برين.
6- توي گروه ها و بحث ها شركت كنين و مثل من انگليسي رو خوب ياد بگيرين و همه رو بازبان فصيحتون سروفرايز كنيد.
7- پروفايلتون حتما عكس داشته باشه چون آدم به كسي كه عكس گذاشته باشه راحت تر اعتماد مي كنه تا كسي كه عكس نداره چون شايد روح بوده... يا مثلا هيولا... يا ساداكو... يا ننه سرما... شايدم آنجلينا بوده ولي خب احتمال ننه سرما بودنش بيشتره!
8- كساني كه شما رو اد مي كنن ازشون تشكر كنين و كلا آدم مودب و پروفشنامي به نظر برسيد.
9- بياين تو وبلاگ از خودتون تعريف كنين و پز بدين چون وقتي برين استراليا معلوم نيست اون پوزيشما هنوز سر جاشون باشن يا كسي حاضر باشه استخدامتون كنه. پس تا وقت هست يه خورده خودتونو تحويل بگيرين.
در كل اونطوري كه تا حالا شنيدم عضويت لينك دين براي كسايي كه مي خوان وارد جامعه اي جديد و آن فمينير بشن خيلي مهم و مفيده.
دعاي پاياني:
خدای عزیز! خدا... ! خداجون وايستا ببينم! كجا داري مي ري جواب نميدي؟ بابا اين امتحان آيلتسم كه دوباره كنسل شده!! اين چه وضعيه؟ به کی شکایت کنیم؟... هييييييي... عيب نداره تو هم پروندتو بيار بريم پيش اين وكيل ما بلكم يه كاري ازش بربياد.
عزیزم تولدت مبارک!! نتونستم برات ننويسم كه خيلي دوستت دارم.
امروز مامان و باباهاي دوستاي كوچولوت میان واست کادو میارن خوشحالی نه؟ عزیز دلم!![]()
دلم مي خواست امروز حسابی بهت برسم. برنامه داشتم لباستو عوض كنم و حسابي خوشگلت کنم ولی حیف که وقت نشد و سر کاربودم ولی این به این معنی نیست که یادم نباشه امروز یه روز مهم تو زندگیته... عزیز دلم وقتی بزرگ شدی خیلی عاقل تر از الانت می شی و حتما با خیلیا دوست می شی. الانم البته هم من و هم همه ي دوستاي كوچولوت دوستت داريم.
عزیزم تو این سن خیلی حرف می زنی. بعضی وقتا سر بقیه رو می بری. با اینکه هنوز بلد نیستی که چی بگی ولی خیلی بانمکی...دوست داشتم زبوناي ديگه هم يادت مي دادم كه وقتي بزرگ شدي تو همه جاي دنيا بتوني موفق باشي. ولي حيف كه فقط فارسي بلدي. ولي اينم خوبه عزيزم كم كم ياد مي گيري.
با اينكه نمي توني راه بري ولي خيلي جاها رفتي از شمال تا جنوب ايران! حتي بعضي وقتا خارج...
بعضي وقتا فكر مي كنم شايد در مقايسه با همسن و سالات يه خورده ساده لوح مي زني ولي بعد كه فكر مي كنم مي بينم تو شخصيت خودتو داريو هر روزم داري بهتر مي شي عزيزم.
بعضي روزا كمتر مي بينمت اونم به خاطر اينه كه سرم خيلي شلوغه عزيزم. كار دارم عزيزم تو به دل نگير... امروز یک ساله شدی... و من هرورز بیشتر دوستت دارم... اولا فكر مي كردم به اين سن نرسي و بميري ... اما تو قوي تر از اوني بودي كه فكرشو مي كردم.
تولد يك سالگيت بهونه اي شد كه بگم از وقتی که تو رو دارم زندگیم قشنگ تر شده... خیلیا منو با تو میشناسن. من خیلی ها رو به خاطر تو شناختم خوشگلم! اميدوارم هيچكي تو رو از من نگيره حتي برق و مخابرات...
به داشتنت افتخار مي كنم وبلاگ قشنگم...
اينم كيك تولدت به همراه یه گارسن وبلاگی!:![]()
توضيح عكس: من اين كيكو ديدم تو وبلاگ ام بي اي كه این آقاهه با وجود اینکه یه ساله جلوی کیک نشسته نخوردتش و بر و بر داره ما رو نگاه می مکنه پس بااجازشون آوردم گذاشتم اينجا (حالا اينكه اونا از كجا برداشتنش نمي دونم .) فكر كنم اشكالي هم نداشته باشه چون اونجا که کیکشو نخورده شاید تو وبلاگ من بخوردش!
دعاي پاياني:
خداي خوب اين بچه كوچولومونو به سنين كهنسالي برسون!
پ.ن: در روز تولد وبلاگ عزيزم اصغر فرهادي عزيز جايزه اسسسسسسسسسسكار رو برد!!! خيلي خوشحال شدم...![]()
آيا ميدانيد؟....
آيا مي دانيد اين دومين بار است كه امتحان 1۸ فوريه آكادميك آيلتس كنسل شده است؟
آيا مي دانيد يكي از دوستان من كه 1۸ فوريه امتحان داشت تا كنون هيچ جواب منطقي بابت اين كنسل شدن نگرفته است؟
آيا مي دانيد اينكه هر بار يك هفته براي امتحان به شدت آماده بشيد و همه چي رو براي آخرين بار حفظ كنيد و هي شما درس بخوانيد و هي امتحان شما كنسل شود چه حسي دارد؟
آيا مي دانيد دوست داريد در اين مواقع چه ناسزاهايي به چه كساني بگوييد؟
آيا مي دانيد كه وقتي زنگ بزنيد تا بپرسيد چرا چنين اتفاقي افتاده گوشي را كسي جواب ندهد يا خودش هم علت را نداند چه ترسي دارد؟
آيا مي دانيد وقتي از كنسل شدن يا نشدن تاريخ بعدي امتحاني كه به شما قول داده اند اطلاع نداريد ديگر حوصله اي براي خواندن باقي نمي ماند؟
آيا مي دانيد زبان بسيار فرّار است؟
آيا مي دانيد دوست داريد جيغ بزنيد؟
آيا مي دانيد در اين حالت خسته مي شويد و ديگر استرسي براي روز امتحان نداريد؟
آيا مي دانيد با همه دعوايتان مي شود؟
آيا مي دانيد آخه اين چه وضعي است؟
آيا شما اصلا چيزي مي دانيد؟
نمي دونم والا!!!
دعاي پاياني:
خدايا يه كاري كن اين امتحانه 8 مارس برگزار بشه و دوست عزيزمم هم همه ي نمره هاش بالاي 7 بشه! نگاكن واسه برگزاري امتحانم بايد دعاكنيم!! آخه اين چه وضعيه خدا؟!
امروز رفتم سايت igis كه معني دقيقش به فارسي اينه: ايگيس
. و يه كامپلينت در باره پروندم نوشتم كه وضعيتمو بهم بگن. نمي دونم چرا آخه اينكارو كردم؟!
من كه تازه يه ماهه كيس آفيسر دارم... بسوزه پدر حسودي! اصلا اين ايرانيا همشون اينجورين ديدي؟ تا يكي يه كاري ميكنه بقيه راه ميفتن دنبالش! رفتم تو سايت ماگرنت هلپ ديدم بچه ها اينطوري وضعيت سكيوريتي چكشون رو چك كردن! منم حسودي كردم و همين كارو كردم. حالا از عواقبش مي ترسم! اگه به بن رابرتسون عزيز بگن چي؟ اوني كه خفن ترين تمام كيس آفيسرهاي دنياست... اوني كه پرونده تمام آدماي مشهور از جمله من دستشه!... نكنه ناراحت بشه بزنه پرونده رو پرت كنه تو شومينه! البته اونجا تابستونه خيالم از بابت شومينه راحته.... ولي واسه خاطرجمعي هم كه شده بايد يه كاري بكنم از دلش در بياد. يه فكر عالي دارم. چون انگليسيم خوبه يه نامه واسش مي نويسم ميذارمش اينجا كه اگه اسمش رو سرچ كرد پيداش كنه و ببينه ما چقدر بهش توجه كرديم ... فكر هوشمندانه ايه نه؟ و اينك اين نامه به بن رابرتسون گرامي:
Dear Ben Robertson,
you ke very very bAdeghat and tiz hasty! Please don’t mind agar man did ye complaint! That was chert and pert… I did ghalat! Please take care az parvandeye ma as you did before and prepare our visa(ghorbunesh beram) az soon az mituni. In what zabuni we can tell you that torokhoda visamuno bede berim…?
Ba taghdime best wish ha…
We and hamsare goleman
دعاي پاياني:
خدايا پرونده رو از روميز بن رابرستون بردار بذار سمت راستش.. ديدي چه آرزوي كوچولويي كردم؟! بنده به اين قانعي ديده بودي؟ حالا بيزحمت ايشون رو به راه راست هدايت كن...
.

